تبليغاتX
کاش بزرگ نمی شدی

کاش بزرگ نمی شدی

کاش بزرگ نمی شدی........

خدایا کمکم کن بتونم تحمل کنم

داره بارون میاد

خیلی تند

بابات اینجاست مثل همیشه با بابام دارن درباره ی برج ها و سودشون صحبت میکنن

بوی سیگارشونحتی تا این بالام میاد

دو هفته ست صداتو نشنیدم

خودمم باورم نمیشه

من که نمی تونستم روزی چند بار باهات صحبت نکنم

هنوزم خودمو بابت اون سفر لعنتی سرزنش میکنم

حالم دیگه از انگلیس بهم می خوره

یعنی تو اون دوسال کی بات بوده که اینقد عوض شدی؟

بقول شاعر:

فقط به من بگو چرا مگه دوسم نداشتی من که کاری نکردم چرا تنهام گذاشتی؟

دارم پشت پی سی این اهنگو گوش میدم صداش تو سرم می پیچه همراه با صدای بارون

و زمزمه صدای لرزون و بغض الودت ۲.۵پیش که بد رقم کردی برای سفر که بعد با گذشت اون دوسالوقتی برگشتم مامانت بگه فوتبال داشتی نتونستی بیای استقبالم

میدونی تو هواپیما داشتم فک میکردم با چه دسته گلی میای حتی داشتم فک می کردم که...

نه بذار بگم داشتم فک می کردم چطور بغلت کنم که دلتنگیای دوساله تموم بشه

تو این چند ماهی که برگشتم فقط در جواب بی اعتنایات میگفتی :بزرگ شدم

                           که ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی.......

 

               

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت16:53توسط اهو | |

یادت می آید؟

یادت می آید
روزهای تابستان
روی علفها کُشتی می گرفتیم
و با سرآستین ِ پیراهن های نوجوانی
عرق از چهره می زدودیم
باد موهای ما را ورق می زد
و خنده هامان
بی چروک و یکدست بودند

یادت می آید
آن روزهای ِ آفتابی بی غبار را
که با گذر زمان
و این همه دیوار و راهبند
خاکستری شده اند

یادت می آید
بیدهای مجنون
در ایوان تابستان را
یادت می آید!؟

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت18:20توسط اهو | |

بادته من 6 سالم بود تو8سالت؟ یادته 5شنبه بود اومدی مثل همیشه باهم بازی کنیم اره ؟

اصلا یادت میاد5شنبه ها فقط حق داشتی بیای تو کوچه اخه مامانت خیلی براش درس مهم بود

یادت میاد اون روز مثل همه ی 5 شنبه ها دویدیو اومدی در خونمون دنبالم که داداشم درو باز کرد

یادته همیشه از داداشم میترسیدی اخه همیشه بهت اخم میکرد و به منم میگفت این دوست دیگه ای

جز تو نداره ؟ولی تو همیشه دوستات درخونتون بودن که باهات برن بازی ولی تو نمی رفتی و یا اگرم

می خواستی بری باید میومدی دنبالم باهم میرفتیم اون روزو یادته که اومدیو قرار بود در بقالی اقا رضا

لی لی بازی کنیم هیچ وقت اون روزو یادم نمیره گفتم برم گچ بیارم از بالا پشت بوم خونمون ؟ تو هم

گفتی نه من می رم وقتی بهت گفتم دادشم خونست ها نگام کردی بعد اخماتو کردی تو هم گفتی میرم

یادته رفتی د رخونمون که رسیدی قلبت مثه گنجیشک میزد بالاخره در باز شد و تو رفتی بالا پشت بوم

وقتی گچو پیدا کردی اومدی پایین که داداشم تو رو دید و گفت تو اینجا چه کار میکنی یادته من دویدم گچو

 از دستت گرفتم بعد داداشم شروع کرد دعوا کردن من که چرا رفتم گچارو برداشتی بعد تو سریع گچ هارو

از دستم گرفتی انداختی رو زمین بعد من گه گریه شده بودم اشکامو پاک کردیو به داداشم گفتی خودم

براش گچ می خرم بعد رفتی با پول بستنیت که بابات بهت اده بود یه گچ خریدیو با بقیش هم به ابنبات

برای من که داشتم گریه می کردم یادته اون روز به خاطر اینکه یادم بره 3 ساعت بازی کردیم که وقتی

برگشتی خونه حسابی دعوات کردن من اون روزو یادم نمیره تو چی ؟من هنوز گرمیه دستات که اشکامو

 پاک میکرد رو صورتمه هنوز محکمیه صدات وقتی گفتی خودم براش میخرم تو گوشمه

حالا چی؟ چرا وقتی بعد هفته ها منو میبینی فقط میگی سلام اخه تو چجور موجودی هستی که این

همه وابستگی رو راحت یادت میره

بزرگ شدی که شدی ولی تو هنوز همونی برام ومنم هنوز همون اهوام کاش یه بار مثه اون موقع تو

چشام زل میزدی ای کاش بزرگ نمی شدی.........................................

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت23:18توسط اهو | |

تو را صدا کردم
تو عطری بودی و نور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
 درون دیده من ابر بود و باران بود
صدای سوت ترن
 صوت سوگواران بود
 ز پشت پرده باران
 تو را نمی دیدم
 تو را که می رفتی
مرا نمی دیدی
 مرا که می ماندم
 میان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود
غروب غمزدگی
 سایه های دلتنگی
تو را صدا مردم
 تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
 و برگ برگ درختان تو را صدا کردند
 صدای برگ درختان صدای گلها را
سرشک دیده من ناله تمنا را
 نه دیدی و نه شنیدی
یرن تو را می برد
 برن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟
و من خصار فاصله فرسنگهای آهن را
غروب غمزده در لحظه های رفتن را
 نظاره می کردم

baby love

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت13:34توسط اهو | |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

love

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت15:1توسط اهو | |

روزي از من خواهي پرسيد

كدام را بيشتر دوست داري

تو يا زندگي خودم

و من جواب خواهم داد:

زندگيم

و تو مرا ترك خواهي كرد

بدون اين كه بدوني

تويي زندگي من

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت17:27توسط اهو | |